تصویر هدر 1 تصویر هدر 2 تصویر هدر 3 تصویر هدر 4 تصویر هدر 5
تقدیم به شایان دوست عزیزم

گاهی از یه دیدار تازه شروع میشه سر آغاز یک دوستی عمیق .من تو مدت یک ماه اخیر در جایی دور از خونه با دوستی آشنا شدم به نام شایان که اون هم با اینکه کیلومتر ها از خونه شون دوره ولی بودنش باعث شده احساس راحتی و دلخوشی خوبی داشته باشم در محیطی که درش هستم .

خلق خوب و نیک نه تنها از اخلاقیات پیامبر و انسان های بزرگ بوده بلکه انسان های متعالی و کمال گرا هم همیشه آین اخلاق نیکو را داشتند 

خلاصه شایان جان ازت ممنونم .امید وارم اون رکن چهارمی که هستی پیشرفت کنی و به درجات بالایی برسی .چون لیاقت شو داری و انسان خوش قلبی هستی .

امیدوارم ببینمت و کلی دوباره مسخره بازی در بیاریم و بخندیم .به خصوص تو خوابگاه و پیرفلک و .........😝😝

خودت میدونی منظورم چی هست .

بابت بعضی سوتی ها و حواس پرتی ها که داشتم و کمک کردی تا جمع و جورش کنم هم ازت ممنونم 

مرسی هستی 💗❤️

 

 

 

آیا هدف زندگی رسیدن به شادی است؟

آیا هدف زندگی رسیدن به شادی است؟ به راستی چه کسی است که آرزوی داشتن زندگی آرام و شاد را نداشته باشد،  کیست که نخواهد در جایی زندگی کند که تا آخر عمر بی دغدغه و رها در آنجا بیاساید و شاد باشد؟ ولی می دانیم که واقعیت زندگی چنین نیست؛ مسیر زندگی ما اغلب اندوه بار و نا معلوم است.  اکثر اوقات با روحیه ای سرشار از تاریکی ناشی از احساس گناه، اندوه، شک، افسردگی و خشم به سر می بریم.

 

داستانی در باره توبه و استغفار(بسیار خواندنی )

ابوعلی فُضیل بن عیاض تمیمی، در اصل از ولایت مرو خراسان بود. گفته شده که او در سال ۱۰۱ یا ۱۰۵ قمری در سمرقند یا ابیورد ولادت نمود و در منطقه دینور نشو و نما یافت.

فضیل در آغاز کار، راهزن خطرناکى بود که همه مردم از او وحشت داشتند. در سبب تحول او گفته شده: روزی از نزدیکى یک آبادى مى گذشت، دخترى را دید و نسبت به او علاقه مند شد، عشق سوزان دختر، «فضیل» را وادار کرد که شب هنگام از دیوار خانه او بالا رود و تصمیم داشت به هر قیمتى شده به وصال او نائل گردد. در این هنگام بود که صوت قرآن دلنشینی از خانه مجاور شنید. مردی این آیه شریفه را می خواند: «أَلَمْ یَأْنِ لِلَّذِینَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِکْرِ اللّهِ...»؛ آیا هنوز وقت آن نرسیده که دلهای مردم با ایمان با یاد خدا خاشع شود؟! شنیدن این آیه، چنان تحولی در درون فضیل به وجود آورد که بی اختیار گفت: «بَلى وَاللّهِ قَدْ آنَ...»؛ به خدا سوگند وقت آن رسیده است... . پس فوراً از دیوار پایین آمد و از گناهی که در نظر داشت چشم پوشید. همین تذکر سبب شد که فضیل از تمام آلودگی ها، خود را نجات دهد و دست از دزدی و گناه بشوید.

در همان شب که این دگرگونی در درون فضیل پدید آمده و او را سرگردان و منقلب ساخته بود، گذرش به کاروانسرایی افتاد که کاروانی در آن فرود آمده و بار انداخته بود. فضیل در گوشه ای خزید و سر به گریبان، بر گذشته پر گناه خود افسوس می خورد. در آن حال شنید که کاروانیان درباره ساعت حرکت سخن می گویند. یکی از کاروانیان می گفت: امشب حرکت نکنید و بگذارید هوا روشن شود، زیرا فضیل بر سر راه است و خطر او قافله را تهدید می کند. سخن اضطراب آمیز کاروانیان، آتشی در دل فضیل برافروخت و از اینکه جنایات او، این چنین مردم را مضطرب و پریشان ساخته به شدت متأثر شد و از جا برخاست و گفت: مردم بدانید من فضیل بن عیاضم و آسوده خاطر باشید که دیگر فضیل دزدی نمی کند و سر راه را بر کاروانیان نمی بندد. او به درگاه خدا بازگشته و از گناه خود توبه کرده است.

برخی نام فضیل را در ردیف راویان اهل سنت ثبت کرده‌اند، اما برخی دیگر برآن‌اند که وی شیعه بوده و تقیه می‌کرده است.

گفته شده فضیل بنا بر توصیه امام صادق علیه السلام از سیاست دوری گزید و به انزوا رفت و تا آخر عمرش مجاور مکه شد.[۵] فضیل بن عیاض سرانجام، در مکه در ماه محرم سال ۱۸۷ قمری در سن ۸۲ سالگی درگذشت و در قبرستان معلاة (قبرستان ابوطالب) به خاک سپرده شد.

دستت را به من بده ⚘️❣️

اشک رازی ست

لبخند رازی ست

عشق رازی ست

اشک آن شب لبخند عشقم بود

قصه نیستم که بگویی

نغمه نیستم که بخوانی

صدا نیستم که بشنوی

یا چیزی چنان که ببینی

یا چیزی چنان که بدانی

من درد مشترکم

مرا فریاد کن

درخت با جنگل سخن می گوید

علف با صحرا

ستاره با کهکشان

ومن با تو سخن می گویم

نامت را به من بگو

دستت را به من بده

حرفت را به من بگو

قلبت را به من بده

من ریشه های تو را دریافته ام

با لبانت برای همه لبها سخن گفته ام

ودستهایت با دستان من آشناست

در خلوت روشن با تو گریسته ام

برای خاطر زندگان

ود آر گورستان تاریک با تو خوانده ام

زیباترین سرودها را

زیرا که مردگان این سال

عاشقترین زندگان بوده اند

دستت را به من بده

دستهای تو با من آشناست

ای دیر یافته با تو سخن می گویم

بسان ابر که با توفان

بسان علف که با صحرا

بسان باران که با دریا

بسان پرنده که با بهار

بسان درخت که با جنگل سخن می گوید

زیرا که من

ریشه های ترا دریافته ام

زیرا که صدای من

با صدای تو آشناست

عاشق نمی‌شوی که ببینی چه میکشم://

در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم
عاشق نمی شوی که ببینی چه می کشم

با عقل آب عشق به یک جو نمی رود
بیچاره من که ساخته از آب و آتشم

دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز
صبحست و سیل اشک به خون شسته بالشم

پروانه را شکایتی از جور شمع نیست
عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم

خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست
شاهد شو ای شرار محبت که بی غشم

باور مکن که طعنه طوفان روزگار
جز در هوای زلف تو دارد مشوشم

سروی شدم به دولت آزادگی که سر
با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم

دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان
لب میگزد چو غنچه خندان که خامشم

هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب
ای آفتاب دلکش و ماه پری وشم

لب بر لبم بنه بنوازش دمی چونی
تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم

ساز صبا به ناله شبی گفت شهریار
این کار تست من همه جور تو می کشم

پدیدآورنده

سید محمد حسین بهجت تبریزی

درباره وبلاگ info

عقل تو چون قطره ای مانده زد دریا جدا .....

کمی گیتار بزن...